نمیدونی که چقدر دلتنگ تو هستم عزیزم...
کاش در کنارم بودی... کاش بودی تا دستای سردم با گرفتن
دستای گرمت ، گرم گرم میشد ...
کاش بودی و با وجود پر مهرت به من محبت و عشق میرسوندی...
عزیزم نمیدونی که بدجور دلم برات تنگ شده....
الان که از دلتنگی مینویسم چشمام خیس خیسه...
مینویسم تا بخونی و بیشتر درک کنی که چقدر دلم برات تنگه......
مینویسم که بگم دیگه از این انتظار تلخ خسته و دلسرد شدم...
اگر میدونستی که دستهای سردم حتی طاقت نوشتن یک کلام از دوری و انتظار
رو هم ندارند با چشمهای گریون متنهای مرا میخوندی ....
اگه میدونستی شبا خواب ندارم و روزا از دلتنگی دیگه نایی ندارم شبها از فکر من
خواب نداشتی و روزها هم با دلتنگی لحظه هاتو میگذروندی....
نمیدونی که چقدر تو رو دوست دارم و دیوانه وار عاشقتم عزیزم....
اگر میدونستی هوای این دل بی طاقت منو داشتی و نمیگذاشتی
یک لحظه هم برات تنگ شه..... اگه میدونستی بیشتر منو درک میکردی
و بیشتر از همیشه منو دوست میداشتی.....
اما نمیدونی ، نمیدونی که دیگه صبر و طاقتم تموم شده ، نمیدونی که
اون همه احساسات عاشقانه تو وجودم دارن غوغا میکنن....
کاش میدونستی و ای کاش قدر منو میدونستی.....! افسوس که نمیدونی !
دیگه بس که از بی وفاییهایت نوشتم خسته شدم ، و انگار هر چی از این
دل شکسته و دلتنگم بنویسم سودی نداره....
چون تو اون کسی نیستی که بخوونی و درک کنی و به من امید و دلگرمی بدی...
تو میخونی ، اما درد دل منو نمیفهمی ...
کاش میدونستی که این زندگی و این دنیا بدون تو عذابه.....
و ای کاش و کاش و کاش میدونستی بدون تو حتی یک لحظه هم
زندگی به کام من شیرین نخواهد بود.!
برچسب: نوشته شده توسطــــــــــــــN,
نویسنده: N & R
تاريخ: يکشنبه
3 اسفند
1393 ساعت: 20:22