خرید بک لینک

درباره سایت

 عــشــــقـــــ  عــشــــقـــــ  عــشــــقـــــ

دارم حست میکنم لحظه لحظه با منی توو تموم لحظه هام تووهوام پر میزنی دارم حست میکنم توی بیداری وخواب دل واسه تو میزنه با یه دنیا تب و تاب این چه احساسیه که بیتو آروم ندارم حتی وقتی با منی باز تورو کم میارم دارم حست میکنم خیلی نزدیکی به من خودتو نشون بده عاشقونه حرف بزن دارم حست میکنم مثل روزای قدیم هنوزم کوچه عشقو منو تو خوب بلدیم

امکانات وب

ارساÙx84 Ùx84Ûx8cÙx86Ú© Untitled Document -->-->-->
N & R

-->-->-->

دیشب اول ماه رجب بود و شب آرزوها... اما راستشو بخواید آرزو نکردم فقط یه شمع روشن کرده بودم و به آسمون نگاه میکردم و به خاطره هامو مرور میکردم...یکی یکی از ذهنم رد میشدن و با هرکدوم یه پیک میرفتم بالا و به سوختن شمع نگا میکردم یه حاله عجیبی داشتم انگار تنها نبودم انگار یکی پیشم نشسته بود و تنها نبودم خدارو نزدیکم احساس میکردم همون خدایی که همیشه برام بزرگترین بوده و همیشه هم خواهد بود تو زندگیم فقط از اون ترسیدم اما چند وقت پیش که عاشق شدم یه ترس دیگه ای وجودمو فرا گرفت اونایی که عاشق شدن میدونن چی میگم...هیچوقت نمیشه این ترس رو از بین برد... شنیدید میگن خواستم ثواب کنم کباب شدم؟؟ حالو روزه امروز منم اینه...همیشه اوضاع اونطور که میخوای پیش نمیره... همیشه باید منتظر یه غیرمنتظره بود...عاشقش بودم میخواستم خوشحالش کنم میخواستم خنده رو جز لباش توی دلش بکارم اما درست تو چند قدمی این اتفاق اوضاع تغییر کرد...ناراحت شد راجبم اشتباه فکر کرد و واس خودش برید و دوخت حالت چهرش عوض شد خیلی ناراحت شدم دنیا رو سرم خراب شد بدجور خورد تو ذوقم چی فکر میکردمو چی شد دهنم قفل شد دیگه بهش هیچی نگفتم ازش معذرت خواستم و رفتیم بعد اون اتفاق خیلی ناراحت بودم کم کم خودشم اینو حس کرد و بهم گفت،فقط وقتایی که پیشش بودم میخندیدم که ناراحت نشه اما دست خودم نبود میخواستم شاد باشم نمیشد سعی کردم دوباره با یه بهونه دیگه ببرمش و غافل گیرش کنم نخواست و شروع کرد پیش خودش فکر کردن و بهم تهمت زدن این رفتاراشو که دیدم بیشتر و بیشتر ناراحت شدم ازم توضیح خواست اما لج کردمو لام تا کام حرف نزدم انتظار داشتم اون رویه سکه رو ببینه انتظار داشتم اعتمادی که بهم داشت رو صلب نکنه و خودشو بسپاره دست من تا ببینه میخوام چیکار کنم اما هیچکدومه این کارارو نکرد شروع کرد واس خودش بریدن و دوختن تا جایی که رابطمون تموم شد،تموم شد و هزار جور فکروخیال شروع شد که الان کجاست!حالش چطوره!چیکار میکنه! به علاوه اینا دلتنگی بیشتر از هروقتی میومد سراغم یاد خاطراتمون که میفتم بغض گلومو فشار میده تک تک خیابونایی که باهاش رفته بودمو وقتی دوباره میبینم یادش میاد سراغم و دوباره دلم هواشو میکنه،بوی عطرش که بهم میخوره دیوونه میشم... لباسایی رو که دوست داشتو میپوشم میرم تو پارک همیشگی با این امید که شاید دوباره ببینمش راستش دلم خیلی براش تنگ میشه هنوز دلم براش غش میره واسه صداش واسه لوس حرف زدناش واسه گرمی دستاش واسه عطر موهاش واسه نوازشاش واسه خنده هاش حتی واسه کتکاش... روزایی رو باهاش سپری کردم که دوران طلایی کل عمرم بوده...نمیدونم چطوری از این احساس دست بکشم نمیدونم چطوری این عذابو تحمل کنم نمیدونم چطوری عاشق کسه دیگه ای بشم اصلا چطور به آینده برسم هیچکدوم اینارو نمیدونم تنها چیزی که میدونم اینه که عاشقشم و هنوزم دیوونه وار دوستش دارم هنوزم شبامو با مرور کردن اس ام اسایی که بهم داده و نگهشون داشتم میخوابم اما جرات ندارم عکساشو نگاه کنم چون بغضم میترکه اما دلتنگی فرصت نمیده و میرم سراغ عکساش...چشمای نازش لپای تپلیش خنده های نازش منو با خودشون میبرن سراغ خاطره هامون ... دیشب از خدا خیلی چیزا خواستم کلی دعا کردم،هیچ آرزویی نکردم و به جاش اجابت دعا هامو از خدا خواستم امیدوارم دعاهام اجابت بشن و همه سوتفاهم ها حل بشه...

برچسب: نوشته شده توسطــــــــــN, نویسنده: N & R تاريخ: جمعه 12 ارديبهشت 1393 ساعت: 18:35

صفحه بندی